نوشته های من در ترکیه

وبلاگ شخصی مجید نظری

 
اندر احوالات آمادگی کنکور
نویسنده : majid nazari - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
 

با سلام

بنده "باراک اوباما" هستم برنده جایزه صلح نوبل .

از سال دوم دبیرستان در آزمونهای کانون شرکت میکردم

(یکی از نظرات خوانندگان وبلاگ دل نوشت)


 
 
تنبیه آری یا نه؟
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
 
 
بچه‌هایی که تنبیه می‌شوند موفق‌ترند

 



تهران امروز: فرزندسالاری، آفت دو، سه دهه گذشته شده است. همه پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها عقیده دارند فرزندانی که کتک می‌خورند، سر به‌راه‌تر از نسل امروز هستند. جالب اینجاست که تحقیقات جدید نشان می‌دهد بچه‌هایی که توسط والدین‌شان تنبیه می‌شوند شادترند و در زندگی آینده خود موفقیت‌های بیشتری کسب می‌کنند.

دانشمندان دریافته‌اند کودکانی که تا سن شش‌سالگی به‌دلیل اشتباهات خود توسط والدین‌شان تنبیه می‌شوند نسبت به کودکانی که هرگز در زندگی خود تنبیه نشده‌اند در مدرسه عملکرد بهتری داشته و نسبت به زندگی آینده خود امید بیشتری دارند. این کودکان همچنین برای انجام کارهای داوطلبانه تمایل بیشتری نشان می‌دهند و برای رفتن به دانشگاه تلاش بیشتری می‌کنند.

این تحقیقات که در آمریکا انجام شده ممکن است باعث ناراحتی و عصبانیت گروه‌های حامی حقوق کودکان شود که به‌شدت در حال تلاشند تا تنبیه کردن کودکان در بریتانیا را ممنوع اعلام کنند. بسیاری از گروه‌های حامی حقوق کودکان اعتقاد دارند تنبیه کردن به‌عنوان یک روش تربیتی سال‌هاست که منسوخ شده و علاوه بر آن ممکن است باعث بروز مشکلات ذهنی بلندمدت در کودکان شود.

اما بسیاری از روان‌شناسان عقیده دارند این تحقیقات نشان می‌دهد که هنوز شواهد و دلایل کافی در مورد شیوه درست تنبیه کردن کودکان به‌دست نیامده و باز هم باید مطالعات بیشتری در این مورد صورت بگیرد. به‌نظر می‌رسد ممنوع کردن تنبیه بدنی به‌طور کامل چندان مفید نباشد. تحقیقات نشان می‌دهد، تنبیه بدنی در صورتی که شیوه منطقی و درستی داشته باشد می‌تواند به رشد و پیشرفت بچه‌ها کمک کند. بعضی مواقع کودکان رفتارهایی را از خود نشان می‌دهند که باید تنبیه شوند تا به این وسیله متوجه اشتباه خود شوند.در این تحقیق از 179 نوجوان در مورد اینکه معمولا هرچند وقت یکبار توسط والدین‌شان تنبیه شده‌اند و آخرین‌باری که تنبیه بدنی شده‌اند چه زمانی بوده است سوالاتی پرسیده شد.

سپس این کودکان از نظر رفتارهای ضداجتماعی که ممکن است در اثر تنبیه کردن از خود بروز بدهند و همچنین از نظر موفقیت‌های دانشگاهی مورد مطالعه قرار گرفتند. در نهایت مشخص شد کودکانی که تا سن شش سالگی توسط والدین‌شان تنبیه شده‌اند تقریبا در همه عرصه‌های مثبت زندگی و تحصیلات نسبت به کودکانی که هرگز تنبیه نشده‌اند بهتر عمل کرده‌اند. همچنین کودکانی که در بین سنین هفت تا 11 سالگی توسط والدین‌شان تنبیه شده‌اند در مدرسه موفقیت‌های بیشتری کسب می‌کردند.البته بعضی دیگر از تحقیقات هم وجود دارد که ادعا می‌کند تنبیه کودکان ممکن است روی رشد رفتاری و ذهنی کودکان تاثیر منفی گذاشته و آنها را نسبت به نشان دادن رفتارهای ضداجتماعی بیشتر تشویق کند.

گاهی‌اوقات توضیح شفاهی به کودکان در مورد بیان اشتباه بودن موضوع خاصی تاثیر چندانی ندارد. در این مواقع یک ضربه آهسته و یک تنبیه بدنی سبک می‌تواند به موثرترین شکل اشتباه بودن کار خاصی را به کودکان گوشزد کند. اما باید توجه داشته باشید که هیچ گاه تنبیه بدنی نباید از این حد فراتر رفته و شکل خشن‌تر از این به خود بگیرد.

مطلب نوشته شده الزاما دیدگاه نویسنده وبلاگ نیست.

 


 
 
عشق چیست؟
نویسنده : majid nazari - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
 

عشق یعنی

گدا

 همه ی سکه های صدتومنی آبروبرده اش را

داد

و یک هزاری نو گرفت 

 گذاشت لای قران

 برای دخترش


 
 
این قسمت از بینوایان را تا به حال چند بار خوانده اید؟
نویسنده : majid nazari - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
 

 

غمگین بود و احساس خفت می‌کرد. آن شب به کافة دیگری هم رفت، اما خبر ورود او در شهر پخش شده بود و کسی به او جا و غذا نمی‌داد. ژان‌والژان حتی برای گذران شب به زندان شهر هم مراجعه کرد اما فایده‌ای نداشت. درِ یکی از خانه‌ها را نیز زد اما صاحبخانه می‌خواست با تفنگ او را بکشد. این بود که بالاخره بعد از پرسه‌های زیاد از خستگی روی نیمکتی سنگی دراز کشید. پیرزنی که از کلیسا بیرون می‌آمد پرسید : چرا اینجا خوابیدی؟ ژان‌والژان مشکلش را به او گفت. پیرزن به خانة کوچکی اشاره کرد و گفت : "برو درِ آن خانه را بزن."

درست قبل از اینکه ژان‌والژان درِ خانة کوچک اسقف 85 سالة دین‌یه را بزند، خدمتکار اسقف سر میز غذا به خواهر اسقف گفت:"موقع خرید برای شام در شهر، از مردم شنیدم که یک فراری خطرناک به شهر آمده. ممکن است اتفاق ناجوری بیفتد. درِ خانه هم همیشه باز است. اگر عالیجناب اجازه بدهند قفل‌ساز را بیاورم به همة درها قفل بزنیم."

در همین موقع ژان‌والژان در زد. اسقف گفت: "بفرمایید." درِ خانه چارتاق باز شد و ژان‌والژان با نگاهی خشن و بی‌ادبانه وارد شد. خدمتکارِ اسقف از ترس می‌خواست جیغ بزند. مرد اسمش را گفت و گفت محکوم و نوزده سال در زندان بوده، چهار روز پیش آزاد شده اما هیچکس او را راه نداده. و پرسید:" اینجا مسافرخانه است؟ پول دارم."

اسقف مثل همیشه به خدمتکارش گفت مهمان دارند. بشقاب نقره‌ای بیاورد و شمعدانی‌های نقره را روشن کند. از ژان‌والژان نیز خواست بنشیند و با آنها غذا بخورد. ژان‌والژان باورش نشد. دوباره گفت که او محکوم سابق است و خواست جایی برای خواب در طویله به او بدهند، و باز گفت پول هم دارد. اما اسقف دوباره گفت تختی برای او در نمازخانه آماده کنند. بعد رو به ژان‌والژان کرد و گفت: "لازم نیست پولی بدهید. من کشیش هستم و اینجا مکانی مذهبی است. شما هم خسته و گرسنه و رنج‌کشیده هستید. پس قدمتان روی چشم."

ژان‌والژان مثل قحطی‌زده‌ها شام خورد. بعد از شام وقتی اسقف او را به نماز‌خانه می‌برد، آنها از اتاق خواب اسقف گذشتند و ژان‌والژان خدمتکارِ اسقف را دید که ظروف نقره‌ای را در گنجة بالای سر اسقف گذاشت. آن شب ژان‌والژان برای اولین‌بار روی تخت خوابید و زود خوابش برد.

پدر ژان‌والژان هَرَس‌کار بود و هنگامی که ژان‌والژان کوچک بود از درخت افتاد و مرد. مادرش نیز در اثر تب مرد. ژان‌والژان را خواهرش که هفت پسر و دختر قد و نیم‌قد داشت بزرگ کرد. ژان‌والژان درس نخواند و هرس‌کار شد. و وقتی 25 سالش بود شوهر خواهرش نیز مُرد و او سرپرست خواهر و بچه‌های او شد. او و خواهرش کار می‌کردند اما مزد کم آنها کفاف زندگیشان را نمی‌داد. تا اینکه در زمستان سختی او کار پیدا نکرد.

 بچه‌های خواهرش گرسنه بودند. این بود که یک شب شیشة یک مغازة نانوایی را شکست و قرص نانی برداشت و فرار کرد. اما نانوا بیدار شد، او را دید و تعقیب کرد و با دستی خون‌آلود دستگیر کرد. دادگاه، ژان والژان را به پنج سال حبس محکوم کرد. وقتی با غل و زنجیر او را می‌بستند تا به زندان «تولون» ببرند، گریه می‌کرد. در زندان همة گذشته‌اش را فراموش کرد. فقط یک‌بار در زندان شنید که خواهرش در محلة فقیر‌نشین «سن‌سولپیس» با یک بچه کار و زندگی می‌کند اما کسی نمی‌دانست بقیة بچه‌های خواهرش کجا هستند. سال چهارم از زندان فرار کرد اما دوباره دستگیر شد و این بار به سه سال زندان محکوم شد.

در ششمین سال باز فرار کرد که به پنج سال زندان دیگر محکوم شد. در دهمین سال برای سومین بارفرار کرد اما باز دستگیر و به سه سال زندان دیگر محکوم شد. وقتی پس از نوزده سال زندانی کشیدن به خاطر دزدیدن قرصی نان، بالاخره آزاد شد، افسرده و سنگدل شده بود چون نوزده سال بود که دیگر گریه نکرده بود. البته خواندن و نوشتن را در زندان آموخته بود، چون احساس می‌کرد هر چه بیشتر یاد بگیرد کینه‌اش نسبت به جامعه بیشتر می‌شود. به علاوه در زندان با کارهای طاقت‌فرسا، قوی و زورمند شده بود و گاه مثل اهرم با پشتش بارهای سنگین را بلند میَ‌کرد و برای فرار، یاد گرفته بود که به راحتی از ساختمانی سه طبقه بالا برود.

... آن شب دو ساعت پس از نیمه شب، ژان‌والژان با زنگ ساعت کلیسا بیدار شد. بعد از یکی 2 ساعت که با خود کلنجار رفت، بالاخره با احتیاط زیاد بالای سر اسقف رفت و از گنجه بشقاب‌های نقره را که دویست فرانک ـ دو برابر پولی که در مدت نوزده سال در زندان جمع کرده بود ـ می‌ارزید برداشت و به نمازخانه برگشت و از پنجره فرار کرد.

... صبح خدمتکار اسقف وحشت‌زده به او گفت میهمانش ظروف نقره‌ای را دزدیده است. اما اسقف فقط گفت: "ظروف چوبی که هست. در آنها غذا می‌خوریم."

... اسقف با خدمتکار و خواهرش صبحانه می‌خوردند که در زدند. و لحظه‌ای بعد پاسبان‌ها در حالی که ژان‌والژان را گرفته بودند ظاهر شدند. فرماندة آنها سلام نظامی داد و گفت: "عالیجناب..." و تازه آنجا بود که ژان‌والژان فهمید کشیش، در حقیقت اسقف است! اما قبل از اینکه فرماندة پاسبان‌ها گزارش دزدی را بدهد، اسقف جلو آمد و گفت: "آه شما هستید. پس چرا یادتان رفت شمعدانی‌ها را ببرید؟ "ژان‌والژان بهتش زد و پاسبان‌ها که دیدند انگار خود اسقف ظرف‌های نقره را به ژان‌والژان داده است ژان‌والژان را رها کردند و رفتند. سپس اسقف به ژان‌والژان گفت : "یادتان باشد که از این ظروف استفاده کنید و آدم درستکاری شوید. ژان‌والژان، برادرم، شما دیگر به بدی تعلق ندارید. من روح شما را خریدم و به خدا هدیه کردم."

... آن روز ظهر ژان‌والژان از شهر بیرون رفت. سرگردان و گرسنه بود. خشمگین بود اما نمی‌دانست از دست کی؟ نمی‌دانست جا خورده یا تحقیر شده است. با این حال غروب آن روز در سه‌فرسخی آنجا روی تخته سنگی نشسته بود که پسرک شادی نزدیکش آمد. پسرکِ نوازنده، سکه‌هایش را بالا می‌انداخت و می‌گرفت.

 اما سکه‌ای چهل‌سویی از دستش لغزید و جلوی پای ژان‌والژان افتاد. ژان‌والژان فوری پایش را روی سکة پسرک که بعداً فهمید اسمش "پتی‌ژروه" است گذاشت. پتی‌ژروه زور زد پای ژان‌والژان را کنار بزند اما نتوانست. این بود که به گریه و التماس افتاد. و وقتی دید فایده‌ای ندارد گریه‌کنان رفت. چند دقیقه بعد ژان‌والژان چشمش به سکه افتاد و به خود لرزید. از جا پرید و در دشت دنبال پسرک گشت. اسم پسرک را صدا می‌زد و می‌دوید. به کشیشی رسید و وقتی فهمید او نمی‌داند پسرک کجاست، به او گفت : "پدر بگویید مرا دستگیر کنند. من دزدم." اما کشیش از ترس فرار کرد. چند دقیقه بعد ژان‌والژان برای اولین بار پس از نوزده سال به گریه افتاد.

همشهری آنلاین


 
 
عشق چیست؟3
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
 

   آفتاب   ترکشش را به صورتم می زد

    درخت شدی

                  ضعیف

                       ولی با سایه ای تا امتداد آسمان

      باران چکمه هایش را بر صورتم می کوبید 

                                 چتر شدی

                                    لرزان در باد

                       ولی محکم در مقابل  لشگر باران

    زمین گل شد

                کفش شدی

                            لجن مال شدی و زخمی

                        و سیاهی گل فقط به تو ماند

                          و من چون نجیب زاده ای پیاده شدم

      راهی به جلو نمانده بود

                      نه پیشی داشتم و نه پسی

                              و

                                    تو

                                 پلی شدی

                            چوبی و ساده

             قدم که برمی داشتم

                  صدای خرد شدن شاخ و برگت می آمد

               و تو لبخند می زدی

                    آرام

              و قدمهایم را با ولع می شمردی

                         من رسیدم

                و تو

                        از درون فرو ریختی

.

.

.

.

.

.

 

                  سرد و خسته ام                 

                      و                     

 کثیف

 بگو                                                       

    چگونه این جاده را تا  انتها بی تو بروم

مادرم

 

 

 

 

 

 


 
 
عشق چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟2
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
 

عشق

      سکوت است 

                    زمانی که 

                               نگاه تو

                                             دارد

                                                     حرف میزند

عاشق

                     بیش از آن که بگوید

                                                می بیند


 
 
silence
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
 

 silence   

    is such an art of language that  

it strats its miracle

   when words are too low

 to draw the picture  of your heart

   

    that is why I'm always silent   

 when I see   

you   


 
 
صرفه جویی
نویسنده : majid nazari - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٥
 

صفر را بستند

     تا ما به بیرون زنگ نزنیم

                           از شما چه پنهان

                                      ما از درون زنگ زدیم!

اکبر اکسیر


 
 
محرم؟
نویسنده : majid nazari - ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳
 

چه گواراست این شربت زعفرانی
اما تشنه از محله ی ما رفت
عباس تعزیه .

*

هر روز و هرسال
مداح ها
تو را در هیئت ها سر می برند
و تو هنوز زنده ای .

*

ما را ببخش
پولمان نرسید
از تهران مداح دعوت کنیم
کرایه ی استریو و اکو هم نداشتیم
صدای بد مرا بپذیر
از اینجا
از همین بلندگوی دستی .

*

لب این حوض می نشینم
چنگ ابی بر می دارم
و به آن زل می زنم
وقتی بهانه ای ندارم
برای سرودنت .

*

نه تابلوهای فلکسی
نه شمایل های  سه در پنج
نه استریوهای ۸ باند
نه انبوه جمعیت
چه مجلس خلوتی داری اینجا
فقط منم و دوازده بند محتشم .

سعید بیابانکی


 
 
عشق چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟1
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢
 

عشق

 را در نقاشی کودکی دیدم

 که خورشید را سیاه کشیده بود

 تاصورت پدر کارگرش درآفتاب نسوزد.

(دکتر شریعتی)