نوشته های من در ترکیه

وبلاگ شخصی مجید نظری

 
معلم کجاست؟
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
 
جذبه و فرهمندی معلم به عنوان یک کاریزمای نسل نوجوان و جوان مدت هاست که رنگ باخته و باید آنرا را در داستان ها جستجو نمود البته شاید این سخن کمی اغراق گونه باشد . جدای از اعتقادات دینی و عشق به والدین باید گفت : سرعت تغییر ارزشها در جامعه به خوبی مؤید این مهم است که جایگزین های زیادی به جای ما آمده اند. شاید بتوان این موضوع را از خود دانش آموزان سراغ گرفت. با اجازه شما ، بدون هیچ گونه دخل و تصرف ، پیشداوری ، اثرگذاری بر دانش آموزان، سوگیری و ... من این کار را در سه مدرسه ی جنوب شهر تهران انجام دادم و از دانش آموزان سه کلاس(۹۸نفر) درخواست نمودم که به شکل موردی بنویسند در قلب های کوچولوی کوچولوی خودشان ، چه کسانی ، چه چیزهای خوبی را، راه داده اند؟ بیشتر پاسخ ها مشابه بود به برخی از جواب ها دقت کنید:

خدا ، پدر مادر پلی استیشن فامیل

رضا مهدی عباس از جمله خدا

مادر پدر خدا امامان برادرم کربلا

پرسپولیس

خدا امام مادر پدر همکلاسی ها

عسگری همتی شعبانی علی نژاد منچستر

سفید.........

خدا تمام امامان پیامبران بعضی فامیل ها

مادرم پدرم تلویزیون

کریستن رونالدو

مادرم معلم خدا

آدمهای خوب گیم

روز قیامت امام زمان

.

.

شاید باورتان نشود از ۹۸دانش آموز، تنها دو نفر از معلمان نام برده اند(بعد از والدین خودشان). به راستی چرا سهم کوچکی از قلب دانش آموزان در تصرف ما نیست ؟ آیا ما خوب نیستیم ؟ لایق دوست داشتن نیستیم ؟ یا نکند ما خیلی بزرگیم و در قلب آنان جا نمی گیریم ؟

شما هم بپرسید و وضعیت همه ی مان را محک بزنید!

برگرفته از http://www.honaremoalemi.blogfa.com/


 
 
سکوت!
نویسنده : majid nazari - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
 

آخرین سنگر سکوتِ
خیلی حرفا گفتنی نیست

آسمونشم بگیری
این پرنده مردنی نیست

امیر علی شجره


 
 
آرامش!
نویسنده : majid nazari - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
 

و چنان آرامم

که کسی فکر نکرد

زیر خاکستر آرامش من

چه هیاهویی هست ...!

 


 
 
زندگی؟
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
 

 

 

برای نوشتن یک خط باید سالها خواند

برای سرودن یک بیت باید هزاران مثنوی را زمزمه کرد

 

برای گفتن یک جمله باید ساعت ها اندیشید

 

برای  لحظه ای  انسان زیستن باید  قلب خود را هزینه کرد.

 و

برای لحظه ای زندگی باید عمری جنگید.

 

 

 


 
 
آی آدمها!
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
 

 

 

 

.

.

.

.

.

.

آی آدمها با شمایم

کرده خود را به نام  من ننویسید لطفا

مسولیت کارهای شما را بر عهده نمی گیرم

  دانشگاه میروم تا از شما عقب نیفتم

 حتی بلد نیستم امضا کنم چه برسد  به دزدی هرمی

خدایا

مرا دانش آموز بعضی از انسان هایت قرار بده

یکی از طلبکاران شرکت های هرمی

 

 

(برگی از دفتر خاطرات ابلیس)

 


 
 
بازی یا مسابقه؟
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
 

زندگی بازی است یا مسابقه؟

آنکه بازی می پنداردش هر وقت خسته شد رهایش می کند

و

آنکه مسابقه می داندش در راه پیروزیش جان هم می دهد

با تو چه کنم؟ بازی یا مسابقه؟

آن که  می خواهد از دنیا پیاده  شود زندگی را چگونه دیده است؟


 
 
سکوت؟
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
 

 

 

 

 

چه معانی در سکوت نهفته است؟

اعتراض؟

رضایت؟

جهل؟

عافیت طلبی؟

محافظه کاری؟

عاقبت اندیشی؟

بی حوصلگی؟

تلمذ؟

دقت؟

تفکر ؟

عشق؟

آرامش؟

و؟؟؟؟؟؟؟

سکوت میکنم

اما

ساکت نیستم.


 
 
آبگوشت یا پیتزا؟
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
 

 

 

 

با گوشت و استخوان خود

 آبگوشتی پخته  بود

تا با هم بخورند

.

.

 

بیچاره

 معلم

نمی دانست

 که بچه ها 

بیرون

 پیتزا خورده بودند.


 
 
چتر نجات؟
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
 

وقتی می پریدم می دانستم باز نمی شوی ولی برایم مهم نبود

این آخرین فرصت من برای پریدن بود

با تو پریدم تا یک تصمیم را خودم بگیرم.

چند لحظه پریدن بهتر از یک عمر زنداَنی شدن در این بالن ناکجا آباد است.

(برگرفته از جعبه سیاه یک تبعیدی به زمین)


 
 
تردمیل؟
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
 

امروز یه کم با تردمیل تمرین کردم.

یک گیره به شما وصل می شه که وقتی می خوری زمین اون را خاموش می کنه.

راستی گیره تردمیل دنیا به کجا وصله؟


 
 
تصور کن!
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٥
 

تصور کن
Imagine

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
Imagine! Even if it is hard to imagine

جهانی که هر انسانی تو اوَن خوشبخت خوشبخته
A world where each person is truly fortunate

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
Imagine a world where money race, and power have no place

جواب همصدایی ها پلیس ضد شورش نیست
A world where riot police is not the answer to the calls for unity


نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره
A world with no nuclear bombs, no artillery, and no bombardments

دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمیزاره
A world where no child will leave his legs on land mines

همه آزاد آزادن
Everybody free, totally free

همه بی درد بی دردن
No one in pain, no pain

تو روزنامه نمی خونی
You wouldn't read in newspapers that

نهنگا خودکشی کردن
Such and such person committed suicide

جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
Imagine a world with no hatred, no gunpowder

بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
No cruelty of arrogant, no fear, no coffin

جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
Imagine a world filled with smile and freedom

لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
Full of flowers and kisses! Filled with up growing improvements

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
Imagine! Even if it is a crime to imagine so

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
Even if you'd lay down your life on this

تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه س
Imagine a world where prison does not exist in reality

تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس
Where all wars of the world are included in The Ceasefire Treaty

کسی آقای عالم نیست
A world where nobody is ‘The Boss' of the world

برابر با همن مردم
People are all equal

دیگه سهم هر انسانه
Then each person will have an equal share in

تن هر دونه گندم
Each single seed of wheat

بدون مرز و محدوده
No border, no boundaries

وطن یعنی همه دنیا
Motherland would mean the entire world

تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا
Imagine you could be the interpretation of

this dream

یغما گلرویی


 
 
اندر مشکلات تنبیه در عصر ارتباطات
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
 

فقط قانون نیست که جلوی تنبیه را گرفته.این طور نیست؟

 

 


 
 
نامه ای برای پاسخ ندادن!2
نویسنده : majid nazari - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
 

 این نوشته برسد به دست تویی که 

اگر درد داری                       می خندی

و اگر گریه می کنی                  خوشحالی

                       

تویی که خشاب دهان اطرافیانت  به جای منور پر از گلوله های  است  که به روح تو شلیک می شوند

و تو که گرگی را که برای سیر کردن بچه هایش از دندان های تله ی نامرد نمی ترسد را ازمترسک مزرعه ات بیش تر دوست داری

و تو که هرگز در انتخاب  بین نان و نام  تردید نکرده ای

 وگرسنگی روحت با اندیشه می نشیند  

و تشنگی ات  با  عطش دانستن

(به تو که نمی شناسمت)

راه این گونه زیستن را به من بیاموز

هزینه اش مهم نیست

تو این مدرسه ای که من هستم فقط تست می زنیم

و شعر های کودکانه حفظ می کنیم

ژان وال ژان

دانش آموز مردود

 


 
 
نامه ی برای پاسخ ندادن!
نویسنده : majid nazari - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
 

اگر مدت طولانی هیچ چیز نخوردی باز هم احساس گرسنگی نکردی

نخوابیدی و اصلا خوابت نمی آمد

به هیچ لطیفه ای جز لبخند پاسخی نمی دادی

و وقتی خار  دستت را زخم کرده و تو آنقدر غرق  گلی که متوجه نشدی

یک سر به دکتر بزنَ

بپرس پزشکان برای التیام آن زخمها جبران گرسنگی و خواب و قهقه زدن به هر جوکی چه دارویی را تجویز میکنند

بعد یک جواب برای من بفرست.

با احترام

همسایه ی دیوار به دیوار بهشت و جهنم

 


 
 
معلمی......حنجره.....اندیشه
نویسنده : majid nazari - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
 

 

  معلمم .             

 بخواهم نخواهم باید حرف بزنم.

 اصلا تصور بر این است که از حنجره نان می خورم نه از اندیشه.

 و من دلم لک زده برای اینکه بنشینم و گوش بدهم .

و شاگرد باشم در کلاس استادی.

هر چند که  از دانش آموزان هم می آموزم .

 و تازه گی ها نمی فهممشان!

 راستی چه زود دارم از نسل بعد دور می شوم.

زیاد کلاس می روم من   آنقدر که گاهی یادم می رود بایستی  بایستم وبه پشت سرم نگاه کنم .

نکند راه را دارم اشتباه می روم؟

 

 


 
 
صد سال بعد
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
 

One Hundred Years from now 
(excerpt from "Within My Power" by Forest Witcraft)

One Hundred Years from now 
It will not matter 
what kind of car I drove, 
What kind of house I lived in, 
how much money was in my bank account 
nor what my clothes looked like. 
But the world may be a better place because 
I was important in the life of a child

صد سال بعد

(برگرفته از ''در حد توانم'' اثر  فارست ویچگراف)

صد سال بعد اصلا برام مهم نخواهد بود

چه ماشینی سوار می شدم

تو چه خونه ایی زندگی می کردم

چقدر پول تو حسابم بود

و نه حتی چه لباسهایی  تنم می کردم

تنها مسئله مهم برام این خواهد بود که

 شاید دنیا جای بهتری شده

 به این خاطر که  

در سرنوشت کودکی موثر بودم .

(زحمت ترجمه جمله آخررا آقای سیدین  دوست  عزیزم    www.mordadiha.persianblog.ir کشیدند.)


 
 
The first teacher
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
 

GOD CREATED
THE FIRST TEACHER


On the 6th day, God created men and women.

On the 7th day, he rested. Not so much to recuperate, but rather to prepare himself for the work he was going to do on the next day.

For it was on that day -- the th day - that God created the FIRST TEACHER.

This TEACHER, though taken from among men and women, had several significant modifications.

In general, God made the TEACHER more durable than other men and women.

The TEACHER was made to arise at a very early hour and to go to bed no earlier than 11:30 p.m. - with no rest in between.

The TEACHER had to be able to withstand being locked up in an air-tight classroom for six hours with thirty-five "monsters" on a rainy Monday.

And the TEACHER had to be fit to correct 103 term papers over Easter vacation.

Yes, God made the TEACHER tough...but gentle too.

The TEACHER was equipped with soft hands to wipe away the tears of the neglected and lonely student...and those of the sixteen year old girl who was not asked to the prom.

And into the TEACHER God poured a generous amount of patience:

Patience when a student asks to repeat the directions the TEACHER has just repeated for someone else.

Patience when the kids forget their lunch money for the fourth day in a row.

Patience when one-third of the class fails the test.

Patience when the text books haven't arrived yet, and the semester starts tomorrow.

And God gave the TEACHER a heart slightly bigger than the average human heart.

For the TEACHER's heart had to be big enough to love the kid who screams, "I hate this class -- it's boring!"

And to love the kid who runs out of the classroom at the end of the period without so much as a "goodbye", let alone a "thank you".

And lastly, God gave the TEACHER an abundant supply of HOPE.

For God knew that the TEACHER would always be hoping.

Hoping that the kids would someday learn how to spell...

hoping not to have lunchroom duty...

hoping that Friday would come...

hoping for a free day....

hoping for deliverance.

When God finished creating the TEACHER, he stepped back and admired the work of his hands.

And God saw that the TEACHER was good. Very Good!

And God smiled, for when he looked at the TEACHER, he saw into the future.

He knew that the future is in the hands of the TEACHERS.

And because God loves Teachers so much, on the 9th day God created "Snow Days."

Author Unknown


 
 
جهان سومی؟
نویسنده : majid nazari - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

جهان سوم کجاست ؟

دکتر محمود حسابی می گوید : آخر ساعت درس یک دانشجوی دوره دکترای نروژی سوالی مطرح کرد : استاد شما که از جهان سوم می آیید ، جهان سوم کجاست ؟

فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود . من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم . به آن دانشجو گفتم : جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند ، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد .

برگرفته از وبلاگ داستان و حکایت


 
 
"بودن یا نبودن مسئله این است." یعنی چه؟
نویسنده : majid nazari - ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

To be or not to be that is the question

هر وقت این جمله معروف شکسپیر را مرور می کنم از خود می پرسم یعنی چی؟چی بودن و چی نبودن؟

گاهی احساس می کنم فاصله ما بین انسان بودن و نبودن گفتن نه به بعضی چیزها و بله گفتن به چیز های دیگر است  ,هر چند این پاسخ  می تواند  توان سنگینی را برای ما به همراه داشته باشد. و یک انحراف کم در طول زمان ما را تبدیل به موجود دیگری  می کند که یک اقیانوس با  اول فاصله دارد.

شاید منظور شکسپیر  پایبند بودن بر سر  اصول است و یا نبودن بر آن؟ چرا که مسئله ایی به عظمت یک سوال پاسخ داده نشده نباید کمتر از این باشد.شاید.

بودن یا نبودن مسئله این است.


 
 
آیینه بغل پراید
نویسنده : majid nazari - ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳
 

یادم هست یک وقت که پراید داشتم روی آیینه بغل آن نوشته  شده بود :"اشیا از فاصله واقعی نزدیکتر به نظر می رسند".

حالا هر وقت چیزی را می نویسم , در دنیای مجازی, همین حس را نسبت به مخاطبی که رو به روی مانیتور و کیلومتر ها دورتر از من هست دارم :

                      شما                                                 

 از فاصله واقعی که با من  دارید         

                                 نزدیک تر به نظر میرسید.