نوشته های من در ترکیه

وبلاگ شخصی مجید نظری

 
ایا تا به حال پل ساخته ایم؟
نویسنده : majid nazari - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢
 

 در زمانهای دور دو برادر در کنار هم برسر زمینی که از پدرشان به ارث برده بودند کار می کردند و در نزدیک هم خانه هایی برای خودشان ساخته بودند ، و به خوبی روزگار می گذراندند. بر حسب اتفاق روزی بر سر مسئله ای باهم به اختلاف رسیدند. برادر کوچکتر ما بین زمین ها و خانه هایشان کانال بزرگی حفر کرد و داخل آن آب انداخت تا هیچ گونه ارتباطی با هم نداشته باشند . برادر بزرگتر هم ناراحت شد و از نجار ی خواست تا با نصب پرچین های بلند کاری کند تا برادرش را نبیند ، و خودش عازم شهر شد ، هنگام عصر که برگشت با تعجب دید که نجار بجای ساخت دیوار چوبی بلند یک پل بزرگ ساخته است . برادر کوچکتر که از صبح شاهد این صحنه بود پیش خود اندیشید حتما" برادرش برای آشتی دستور ساخت پل را داده است و بی صبرانه منتظر بازگشت او بود . با بازگشت او رفت و برادر بز رگ را در آغوش گرفت و از او معذرت خواهی کرد ........... دو برادر از نجار خواستند چند روز ی مهمان آنها باشد . اما او گفت پلهای زیادی هستند که او باید بسازد ، و رفت .


 
 
آشنای قدیمی
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳
 
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه". پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت: زنم خانه ی سالمندان است. هر صبح آن جا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هسنید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است . . . . .!