نوشته های من در ترکیه

وبلاگ شخصی مجید نظری

 
ترجمه مقابله ای متن انگلیسی
نویسنده : majid nazari - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳
 

One day, when I was a freshman in high school,
I saw a kid from my class was walking home from school.
His name was Kyle.
It looked like he was carrying all of his books.

I thought to myself, "Why would anyone bring home all his books on a Friday?
He must really be a nerd."

I had quite a weekend planned (parties and a football game with my friends tomorrow afternoon), so I shrugged my shoulders and went on.

As I was walking, I saw a bunch of kids running toward him.

They ran at him, knocking all his books out of his arms and tripping him so he landed in the dirt.

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش کایل بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: ”کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره؟ حتما این پسر خیلی بی حالی است!“

من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

 

His glasses went flying, and I saw them land in the grass about ten feet
from him.
He looked up and I saw this terrible sadness in his eyes

My heart went out to him. So, I jogged over to him as he crawled around
looking for his glasses, and I saw a tear in his eye.
As I handed him his glasses, I said, "Those guys are jerks."

He looked at me and said, "Hey thanks!"
There was a big smile on his face.

It was one of those smiles that showed real gratitude.
I helped him pick up his books, and asked him where he lived.
As it turned out, he lived near me, so I asked him why I had never seen
him before
.

عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.

همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ” این بچه ها یه مشت آشغالن!“

او به من نگاهی کرد و گفت: ” هی ، متشکرم!“ و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

 

He said he had gone to private school before now.
I would have never hung out with a private school kid before.
We talked all the way home, and I carried some of his books.

He turned out to be a pretty cool kid.
I asked him if he wanted to play a little football with my friends.
He said yes.

We hung out all weekend and the more I got to know Kyle, the more I
liked him, and my friends thought the same of him.
Monday morning came, and there was Kyle with the huge stack of books
again.

I stopped him and said, "Boy, you are gonna really build some serious
muscles with this pile of books everyday!
" He just laughed and handed me half the books.

او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی اشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر کایل را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره کایل را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!“ کایل خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.

Over the next four years, Kyle and I became best friends.

When we were seniors we began to think about college.
Kyle decided on Georgetown and I was going to Duke.

I knew that we would always be friends, that the miles would never
be a problem.
He was going to be a doctor and I was going for business on a football
scholarship.

Kyle was valedictorian of our class.
I teased him all the time about being a nerd.
He had to prepare a speech for graduation.
I was so glad it wasn't me having to get up there and speak Graduation day.

I saw Kyle. He looked great.


He was one of those guys that really found himself during high school.

 

 در چهار سال بعد، من و کایل بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده  افتادیم. کایل تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

کایل کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

من کایل را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

He filled out and actually looked good in glasses.

Boy, sometimes I was jealous!

Today was one of those days.
I could see that he was nervous about his speech.
So, I smacked him on the back and said, "Hey, big guy, you'll be great!"

He looked at me with one of those looks (the really grateful one) and smiled. " Thanks," he said.
As he started his speech, he cleared his throat, and began:

"Graduation is a time to thank those who helped you make it through
those tough years.
Your parents, your teachers, your siblings, maybe a coach...but mostly
your friends...

حتی عینک زدنش هم به او می آمد.  پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!

امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ” هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!“

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ” مرسی“.

گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ” فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...

I am here to tell all of you that being a friend to someone is the best
gift you can give them.
I am going to tell you a story."

I just looked at my friend with disbelief as he told the
story of the first day we met.
He had planned to kill himself over the weekend.

He talked of how he had cleaned out his locker so his Mom wouldn't have
to do it later and was carrying his stuff home.
He looked hard at me and gave me a little smile.

"Thankfully, I was saved.
My friend saved me from doing the unspeakable."
I heard the gasp go through the crowd as this handsome, popular boy told
us all about his weakest moment.

I saw his Mom and dad looking at me and smiling that same grateful
smile.
Not until that moment did I realize it's depth.

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.“

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات اخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا وسایل او را به خانه نیاورد.

کایل نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.“

من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی  سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

Never underestimate the power of your actions.
With one small gesture you can change a person's life.
For better or for worse.

God puts us all in each others lives to impact one another in some way.
Look for God in others.
You now have two choices, you can:

1) Pass this on to your friends or

2) Delete it and act like it didn't touch your heart.

As you can see, I took choice number 1.
"Friends are angels who lift us to our feet when our wings have trouble
remembering how to fly."

There is no beginning or end.. Yesterday is history.
Tomorrow is a mystery.
Today is a gift.

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.   

دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.

حالا شما دو راه برای انتخاب دارید:

1)     این نوشته را به دوستانتان نشان دهید،

2)      یا آن را پاک کنید گویی دلتان آن را لمس نکرده است.

همانطور که می بینید، من راه اول را انتخاب کردم.

” دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند.“

هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد...

دیروز،‌ به تاریخ پیوسته،

فردا ، رازی است ناگشوده،

اما امروز یک هدیه است... 


It's National Friendship Week. Show your friends how much you care. Send
this to everyone you consider a FRIEND.

If it comes back to you, then you'll know you have a circle of friends.

WHEN YOU RECEIVE THIS LETTER, YOU'RE REQUESTED TO SEND IT TO AT LEAST 10
PEOPLE, INCLUDING THE PERSON WHO

SENT IT TO YOU.