نوشته های من در ترکیه

وبلاگ شخصی مجید نظری

 
دعا
نویسنده : majid nazari - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٠
 

شلوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه مان بی غذا مانده اند
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کندزن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورمجان گفت نسیه نمی دهدمشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفتببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟لوئیز گفت: اینجاست" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفتخواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندیدمغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدنددر این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده استکاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زدلوئیز خداحافظی کرد و رفت فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است