نوشته های من در ترکیه

وبلاگ شخصی مجید نظری

 
فامیل خدا
نویسنده : majid nazari - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٠
 

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید