نوشته های من در ترکیه

وبلاگ شخصی مجید نظری

 
این قسمت از بینوایان را تا به حال چند بار خوانده اید؟
نویسنده : majid nazari - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
 

 

غمگین بود و احساس خفت می‌کرد. آن شب به کافة دیگری هم رفت، اما خبر ورود او در شهر پخش شده بود و کسی به او جا و غذا نمی‌داد. ژان‌والژان حتی برای گذران شب به زندان شهر هم مراجعه کرد اما فایده‌ای نداشت. درِ یکی از خانه‌ها را نیز زد اما صاحبخانه می‌خواست با تفنگ او را بکشد. این بود که بالاخره بعد از پرسه‌های زیاد از خستگی روی نیمکتی سنگی دراز کشید. پیرزنی که از کلیسا بیرون می‌آمد پرسید : چرا اینجا خوابیدی؟ ژان‌والژان مشکلش را به او گفت. پیرزن به خانة کوچکی اشاره کرد و گفت : "برو درِ آن خانه را بزن."

درست قبل از اینکه ژان‌والژان درِ خانة کوچک اسقف 85 سالة دین‌یه را بزند، خدمتکار اسقف سر میز غذا به خواهر اسقف گفت:"موقع خرید برای شام در شهر، از مردم شنیدم که یک فراری خطرناک به شهر آمده. ممکن است اتفاق ناجوری بیفتد. درِ خانه هم همیشه باز است. اگر عالیجناب اجازه بدهند قفل‌ساز را بیاورم به همة درها قفل بزنیم."

در همین موقع ژان‌والژان در زد. اسقف گفت: "بفرمایید." درِ خانه چارتاق باز شد و ژان‌والژان با نگاهی خشن و بی‌ادبانه وارد شد. خدمتکارِ اسقف از ترس می‌خواست جیغ بزند. مرد اسمش را گفت و گفت محکوم و نوزده سال در زندان بوده، چهار روز پیش آزاد شده اما هیچکس او را راه نداده. و پرسید:" اینجا مسافرخانه است؟ پول دارم."

اسقف مثل همیشه به خدمتکارش گفت مهمان دارند. بشقاب نقره‌ای بیاورد و شمعدانی‌های نقره را روشن کند. از ژان‌والژان نیز خواست بنشیند و با آنها غذا بخورد. ژان‌والژان باورش نشد. دوباره گفت که او محکوم سابق است و خواست جایی برای خواب در طویله به او بدهند، و باز گفت پول هم دارد. اما اسقف دوباره گفت تختی برای او در نمازخانه آماده کنند. بعد رو به ژان‌والژان کرد و گفت: "لازم نیست پولی بدهید. من کشیش هستم و اینجا مکانی مذهبی است. شما هم خسته و گرسنه و رنج‌کشیده هستید. پس قدمتان روی چشم."

ژان‌والژان مثل قحطی‌زده‌ها شام خورد. بعد از شام وقتی اسقف او را به نماز‌خانه می‌برد، آنها از اتاق خواب اسقف گذشتند و ژان‌والژان خدمتکارِ اسقف را دید که ظروف نقره‌ای را در گنجة بالای سر اسقف گذاشت. آن شب ژان‌والژان برای اولین‌بار روی تخت خوابید و زود خوابش برد.

پدر ژان‌والژان هَرَس‌کار بود و هنگامی که ژان‌والژان کوچک بود از درخت افتاد و مرد. مادرش نیز در اثر تب مرد. ژان‌والژان را خواهرش که هفت پسر و دختر قد و نیم‌قد داشت بزرگ کرد. ژان‌والژان درس نخواند و هرس‌کار شد. و وقتی 25 سالش بود شوهر خواهرش نیز مُرد و او سرپرست خواهر و بچه‌های او شد. او و خواهرش کار می‌کردند اما مزد کم آنها کفاف زندگیشان را نمی‌داد. تا اینکه در زمستان سختی او کار پیدا نکرد.

 بچه‌های خواهرش گرسنه بودند. این بود که یک شب شیشة یک مغازة نانوایی را شکست و قرص نانی برداشت و فرار کرد. اما نانوا بیدار شد، او را دید و تعقیب کرد و با دستی خون‌آلود دستگیر کرد. دادگاه، ژان والژان را به پنج سال حبس محکوم کرد. وقتی با غل و زنجیر او را می‌بستند تا به زندان «تولون» ببرند، گریه می‌کرد. در زندان همة گذشته‌اش را فراموش کرد. فقط یک‌بار در زندان شنید که خواهرش در محلة فقیر‌نشین «سن‌سولپیس» با یک بچه کار و زندگی می‌کند اما کسی نمی‌دانست بقیة بچه‌های خواهرش کجا هستند. سال چهارم از زندان فرار کرد اما دوباره دستگیر شد و این بار به سه سال زندان محکوم شد.

در ششمین سال باز فرار کرد که به پنج سال زندان دیگر محکوم شد. در دهمین سال برای سومین بارفرار کرد اما باز دستگیر و به سه سال زندان دیگر محکوم شد. وقتی پس از نوزده سال زندانی کشیدن به خاطر دزدیدن قرصی نان، بالاخره آزاد شد، افسرده و سنگدل شده بود چون نوزده سال بود که دیگر گریه نکرده بود. البته خواندن و نوشتن را در زندان آموخته بود، چون احساس می‌کرد هر چه بیشتر یاد بگیرد کینه‌اش نسبت به جامعه بیشتر می‌شود. به علاوه در زندان با کارهای طاقت‌فرسا، قوی و زورمند شده بود و گاه مثل اهرم با پشتش بارهای سنگین را بلند میَ‌کرد و برای فرار، یاد گرفته بود که به راحتی از ساختمانی سه طبقه بالا برود.

... آن شب دو ساعت پس از نیمه شب، ژان‌والژان با زنگ ساعت کلیسا بیدار شد. بعد از یکی 2 ساعت که با خود کلنجار رفت، بالاخره با احتیاط زیاد بالای سر اسقف رفت و از گنجه بشقاب‌های نقره را که دویست فرانک ـ دو برابر پولی که در مدت نوزده سال در زندان جمع کرده بود ـ می‌ارزید برداشت و به نمازخانه برگشت و از پنجره فرار کرد.

... صبح خدمتکار اسقف وحشت‌زده به او گفت میهمانش ظروف نقره‌ای را دزدیده است. اما اسقف فقط گفت: "ظروف چوبی که هست. در آنها غذا می‌خوریم."

... اسقف با خدمتکار و خواهرش صبحانه می‌خوردند که در زدند. و لحظه‌ای بعد پاسبان‌ها در حالی که ژان‌والژان را گرفته بودند ظاهر شدند. فرماندة آنها سلام نظامی داد و گفت: "عالیجناب..." و تازه آنجا بود که ژان‌والژان فهمید کشیش، در حقیقت اسقف است! اما قبل از اینکه فرماندة پاسبان‌ها گزارش دزدی را بدهد، اسقف جلو آمد و گفت: "آه شما هستید. پس چرا یادتان رفت شمعدانی‌ها را ببرید؟ "ژان‌والژان بهتش زد و پاسبان‌ها که دیدند انگار خود اسقف ظرف‌های نقره را به ژان‌والژان داده است ژان‌والژان را رها کردند و رفتند. سپس اسقف به ژان‌والژان گفت : "یادتان باشد که از این ظروف استفاده کنید و آدم درستکاری شوید. ژان‌والژان، برادرم، شما دیگر به بدی تعلق ندارید. من روح شما را خریدم و به خدا هدیه کردم."

... آن روز ظهر ژان‌والژان از شهر بیرون رفت. سرگردان و گرسنه بود. خشمگین بود اما نمی‌دانست از دست کی؟ نمی‌دانست جا خورده یا تحقیر شده است. با این حال غروب آن روز در سه‌فرسخی آنجا روی تخته سنگی نشسته بود که پسرک شادی نزدیکش آمد. پسرکِ نوازنده، سکه‌هایش را بالا می‌انداخت و می‌گرفت.

 اما سکه‌ای چهل‌سویی از دستش لغزید و جلوی پای ژان‌والژان افتاد. ژان‌والژان فوری پایش را روی سکة پسرک که بعداً فهمید اسمش "پتی‌ژروه" است گذاشت. پتی‌ژروه زور زد پای ژان‌والژان را کنار بزند اما نتوانست. این بود که به گریه و التماس افتاد. و وقتی دید فایده‌ای ندارد گریه‌کنان رفت. چند دقیقه بعد ژان‌والژان چشمش به سکه افتاد و به خود لرزید. از جا پرید و در دشت دنبال پسرک گشت. اسم پسرک را صدا می‌زد و می‌دوید. به کشیشی رسید و وقتی فهمید او نمی‌داند پسرک کجاست، به او گفت : "پدر بگویید مرا دستگیر کنند. من دزدم." اما کشیش از ترس فرار کرد. چند دقیقه بعد ژان‌والژان برای اولین بار پس از نوزده سال به گریه افتاد.

همشهری آنلاین