آب...نان...زندگی

باران که گرفت همه می دویند از ذوق

و به فکر آبی بودند

 که خیسشان می کرد

فقط یک مقنی گل اندود شده

,مثل قوری ذغالی,

 ته چاه  

 به آسمان نگاه می کرد

او در فکر نان بود.

 

/ 3 نظر / 25 بازدید
سیاوش

سلام آقا . خوب هستید ؟ من به حرفتون گوش کردم و وبلاگ اولی رو حذف کردم. اگه میشه این آدرس رو لینک کنید . مر30. Madre-3.blogfa.com

دلسوخته

او در فکر نان نبود او در فکر بود که ایا باز می بارد چون نبارد نانی نیست[گل]

حسینی

زیبا و قابل تامل[گل] پایدار باشی