معلمی......حنجره.....اندیشه

 

  معلمم .             

 بخواهم نخواهم باید حرف بزنم.

 اصلا تصور بر این است که از حنجره نان می خورم نه از اندیشه.

 و من دلم لک زده برای اینکه بنشینم و گوش بدهم .

و شاگرد باشم در کلاس استادی.

هر چند که  از دانش آموزان هم می آموزم .

 و تازه گی ها نمی فهممشان!

 راستی چه زود دارم از نسل بعد دور می شوم.

زیاد کلاس می روم من   آنقدر که گاهی یادم می رود بایستی  بایستم وبه پشت سرم نگاه کنم .

نکند راه را دارم اشتباه می روم؟

 

 

/ 2 نظر / 21 بازدید
taha54

جناب آقای مجیدی سلام مطالبتون جالبه اولین باره که وبلاگ شماسر می زنم دوست دارم بدونم که چی تدریس میکنید درضمن من هم معلم هستم دوست دارم به وبلاگ من هم سری بزنید[گل] taha54.blogfa.com